تبلیغات
وبلاگ عشقی
وبلاگ عشقی
از میان جمع یاران من چه تک افتاده ام قطره ای اشکم که از چشم فلک افتاده ام

تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ  قدیمی خاطره ها خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشك را فراموش نكردم!
خودم كنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهكار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم كه مثل زنبوری زرد،
بالهایم در كشاكش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه كسی باشند،
كه هرگز ندیدمش!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
كه در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
كه هر از گاهی كنار برگهای كتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها زیر لب بگویی :
«یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شكسته این دل بی درمان،
كافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین شكفتن شعله است!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم!





نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 خرداد 1388 توسط محسن زارعی

آن زمان که دستش را گرفتم
چشم به آینده ای روشن داشتم ...
و زمانی که دستم را رها کرد
گذشته ای تاریک را پشت سر رها کردم ...
مطمئن باش و برو ....
ضربه ات کاری بود.....
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
برو تا راحت تر تکه های دل خود را سرهم بند نهم.....






نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 خرداد 1388 توسط محسن زارعی
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

پيوند ها

آمار سايت